Monday, April 26, 2004

test.

1:00:00 PM || شري ||

Tuesday, December 02, 2003

وقتي برگهاي درخت انجير حياتمون مي ريزه معنيش اينه كه ديگه پاييز هم داره تموم ميشه ... امروز با ديدن اون همه برگي كه زير درخت ريخته بود و شاخه هاي لخت بالاي درخت دلم مي خواست روي شيشه نور گير خونه همسايه يه دونه برگ نقاشي كنم كه هميشه بمونه ... مثل اون داستان قديمي ...

1:32:00 AM || شري ||

Friday, November 28, 2003

شما فكر مي كنيد كسي كه اين جمله ها رو گفته در چه حالي بوده ؟!!!

* مي توانم ،
با قدرت چشمانم ؛
قلبي را در سينه متوقف كنم
و با نيروي دستانم ؛
آن را از جاي بركنم ...*!



*******


خيلي حرصم مي گيره از اون آدمايي كه موفقيت و تلاشهاي ديگران رو بي ارزش مي كنند و بي ارزش مي دونند ، اما خدا نكنه خودشون كاري رو انجام داده باشند يا به جايي رسيده باشند ، انگار كه دنيا رو فتح كردند ...
مثلا مي شنوند كه دختر فلاني پزشكي بندر عباس قبول شده ، مي گن : آره ... خب معلومه بايد قبول مي شد هنر نكرده كه ، پسر يكي از آشناهاي ما هم سال قبلش با رتبه بالا همون رشته قبول شده ، ولي اگه جاهاي ديگه ميزد كه ... !!!
ولي بچه خودشون كه با هزارو يك بد بختي ، با تلاش شبانه روزي همگاني (حتي بقال سر كوچشون) ليسانس يه شهر معمولي قبول شده ، بهترين رشته موجود در دنيا رو مي خونه ، اگه روشون ميشد مي گفتن رشته تك هست و فقط يك نفر اونو مي خونه ...

منظور رشته و شهر و مدرك و مقام و اين چيزا نيست ،اين فقط يك مثاله ، منظورم اينه كه چرا نبايد از موفقيت ديگران خوشحال بشيم ، چرا همش به فكر اين هستيم كه بزنيم تو سر بقيه تا خودمون رو بالا بكشيم ... چرا ؟

اين روزا با ديدن يا شنيدن مرگهاي ناگهاني و غير قابل باور به اين نتيجه رسيدم كه اگركسي كه ما سر به سرش مي ذاريم يا همش به نوعي مي خواهيم ضايعش كنيم براي يه لحظه تصور كنيم كه فردا بين ما نيست ( البته اين يك حالت كاملا خودخواهانه هست كه ما مرگ طرف رو متصور بشيم نه خودمون و دليلش هم اينه كه وقتي ما بمونيم و اون بره ما دچار عذاب وجدان بشيم و همش غصه بخوريم تا تنبيه بشيم !!! ) چه حالي بهمون دست ميده ؟ شايد اگه كمي قضيه رو اينطور ببينيم دست از بعضي از بچه بازيها بر داريم ...

فرصت بودن كمتر از اونيه كه بخواد صرف افكار بيهوده بشه ...


*******


"بهترين پاره زندگي ،
آن است كه هماره ،
رو به فراز دارد ،
و در تكاپوي رسيدن به نيكوترها ."

- جيمز.آر.ميلر

1:42:00 PM || شري ||

Tuesday, November 25, 2003

عيد آمد و عيد آمد

عيدتون مبارك ، نماز و روزه هاتون قبول باشه ...

*******

پاشو پاشو ...بسه ديگه ، اين همه غصه نخور ، اميد داشته باش ، همه كارا درست ميشه ، همونطوري كه دوست داري و دلت مي خواد ، فقط كافيه پاشي يه نفس عميق بكشي ، چشماتو بذاري رو هم از عمق وجودت خواسته خودت رو به لب بياري و توكل كني به خدا ... لبخند يادت نره ، همينطور دعا براي همه اونايي كه دوستشون داري ، اينجوري دعات زودتر برآورده ميشه ؛) ... باور كن .
اونهايي كه دوستت دارن رو فراموش نكن ...

شاد شاد باشين .

1:48:00 PM || شري ||

Saturday, November 22, 2003

" زندگي را دوست ميدار "

نميتوانيم آنگونه كه ديگران مي گويند ، باشيم .
بايد به خود گوش فرا دهيم .
جامعه ، خانواده ، دوستان و همراهان ،
هيچ يك نمي توانند بگويند كه چه كنيم .
تنها ماييم كه مي دانيم و تنها ماييم كه مي توانيم ،
آنچه براي ما نيكوست در پيش گيريم .
پس هم اكنون ،
آغاز كن .
بايد سخت بكوشي ،
بايد از سدهاي بسيار گذر كني ،
ناگزيري با قضاوت مردم بسياري رو به رو شوي ،
و نا گزيري كه لاقيد پيشداوريهايشان را ناديده بگيري ،
اما ...
هر آنچه مي خواهي مي تواني بدست آري ،
اگر چنان كه بايد بكوشي ،
پس بي درنگ آغاز كن !
و زندگي را آن گونه كه انديشيده اي ،
بدست خواهي آورد .
و به آن عشق خواهي ورزيد .

سوزان پوليس شوتز -

*******

كاش همه ما بدون اينكه بخواهيم حرفامون رو با هزار تا دليل و بهانه به هم بگيم ، از دل هم با خبر بوديم ، اونوقت خيلي از كارا برامون آسونتر مي شد ... اونوقت نمي خواست چيزي رو از همديگه پنهون كنيم ، اونوقت بيشتر كارا بهتر پيش مي رفت ، اونوقت خيلي از مشكلاتمون حل مي شد ، اونوقت زندگي قشنگتر مي شد ...


اين جمله چقدر زيباست : " خدا هميشه با ما آشتيه "
من كه از شنيدنش لذت بردم ... خدا هميشه با ما آشتيه ، خيلي به ما نزديكه ، هر طرف كه سر بچرخوني و نگاه كني ، فقط كافيه با چشم باز ببيني ... ولي نمي دونم چرا بعضي وقتا اون دور دورا دنبالش مي گرديم ، اون بالا بالاها ، اصلا به خاطر همينه كه ديگه خودمون و دوروبرمون رو نميبينيم ...

... اينروزا بيشتر دوست دارم حرفامو توي دفترچه ذهنم ثبت كنم ، حتي ديگه كاغذ هم باهام غريبه شده ... خوبم ، اما حس الانم همينه ! ...

11:50:00 AM || شري ||

Thursday, November 13, 2003

داستاني نا تمام !
گوش كن ...
تو نيز مي شنوي
صداي فرياد باد در گوش برگ
صداي جدال برگ با فرو افتادن
و صداي شكستن برگ در زير قدمهاي عابري كه قصه مي گويد از ظلم باد ! ...

*******

به هر طرف نگاه مي كني ، انگار همه دارند به خواب زمستوني ميرن ، همه كس و همه چيز به غير از زمان وباد! ، فقط عقربه هاي ساعت هستند كه تند تر از هميشه دور سرخودشون مي چرخند و باد ...


*******

پراكنده گويي هايي براي خودم !
...
... واين قصه هميشگي من است كه از ذهنم مي گذرد ... قصه تكراري كه هزاران بار از ذهن گذشته و پرسش و پرسش و پرسش ! ... و اين آواز كهن ، در هزار توي خيال ، در گوشه كنار فكرم خانه كرده با همان موسيقي قديمي ... آغاز اين حادثه را نمي دانم و پايانش را نيز هم ...

1:48:00 PM || شري ||

Sunday, November 02, 2003

با اومدن ماه رمضان ياد اولين سحرهايي كه مامان بزرگم بيدارم مي كرد افتادم ... اون موقع ها تابستون بود و آسمون سحر خيلي خيلي ديدني ، تا وقتي تاريك بود ستاره هاش تماشايي بودن ، بعدش هم كه همراه مامان بزرگ بيدار ميموندم وبه عشق ديدن طلوع خورشيد ، چشمام رو مي دوختم به اون دور دورا ، قبل از طلوع ، رنگ آسمون اونقدر زيبا بود كه هيچ وقت ديگه نتونستم اون رنگها رو دوباره ببينم ... يك تناليته از رنگاي بنفش ... اصلا نميتونم توصيفش كنم ، بيشتر شبيه يك روياي قشنگه تا واقعيت ! ... خاطراتي كه فكر نكنم هيچ وقت ديگه اي تكرار بشه ... دلم براي مامان بزرگم خيلي تنگ شده ، مسافر خونه خداست ، كاش بشه وقتي كه برگشت حتي براي يكبار ديگه هم كه شده ببينمش ....................

7:11:00 PM || شري ||

اين مدت هي نشستم گفتم : اي بابا چه خبره؟! اين مردم چرا انقدر سرمايي شدن؟! چه خبره ! تازه هوا يه كمي خوب شده ... تازه گرما دست از سرمون برداشته ، چرا همه كاپشن پوشيدن؟!!! چرا همه سردشونه؟!!! چرا پوليور پوشيدن؟!!! چرا دختره زير مانتوش بلوز پشمي پوشيده !!! چرا پسره زيپ كاپشنش رو تا زير گلوش بالا كشيده !!! ( البته هنوزم تعجب مي كنما !!!!!!!!)
كه خودم سرما خوردم و مجبور شدم بلوز آستين بلند بپوشم ! آخه سردم شده بود !
وقتي سرما مي خوري چند تا چيز خيلي بده ... يكيش اينكه گوشات ميگيره و موقع حرف زدن يهو فرياد ميزني چون فكر مي كني بقيه هم مثل خودت صداتو نميشنون و پرده گوش بقيه ممكنه پاره بشه ( ميترا سالمي؟ ميشنوي؟ چه ميتراي نازك غمناكي:))
و مهمتر از همه اينكه هيچ چيز خوشمزه اي نمي توني بخوري ... همه شله زردا رو خوردن :(... همه رنگينكا رو خوردن :(
سحر! تو هم با اين پيشنهادت ! ميگه پياز بخوريد واسه سرما خوردگي خوبه ... حالا نميشه يه تجويز خوشمزه تر بكني؟!!!


*******


... از روزگار دلم گرفته ،
از اين تكرار دلم گرفته
دلم مي خواد گريه كنم ...

10:34:00 AM || شري ||

Monday, October 20, 2003

... ما تا الان ، تا امروز ، در هر سن و سالي كه هستيم ، چند بار دوست انتخاب كرديم ؟! چند بار ما رو به عنوان دوست انتخاب كردن؟!
چند بار تصميم گرفتيم كه راه رو ادامه بديم يا كنار بكشيم ؟! چند بار ديديم وسط راه رها شديم؟ چند بار در انتخابمون اشتباه كرديم؟ چند بار خواستيم دوستيمون رو محكم تر كنيم و محكمتر هم شده؟ چند باراحساس كرديم كه طرف مقابلمون لايق دوستي نيست كه نميشه لحظه هامون رو با اون شريك باشيم و اونو پس زديم‌ ؟! و چند بار همون دوستي دوباره شكل گرفته؟
چند بار فكر كرديم كه راهمون درست بوده يا اشتباه ؟ ... چند بار دوستيهامون به خاطر ديگران به هم خورده ؟ ... چند بارش رو ما مقصر بوديم؟ ...چند بار حس كرديم كه از سر اجبار يا رفع تكليفي با بقيه دوستيم ؟ چند بار به خاطر منافعمون با ديگران دوست شديم يا باهامون دوست شدن؟ ... چند بار دوستهاي واقعيمون رو به دوستيهاي ظاهري و زود گذر فروختيم ؟ ...
تا حالا چقدر براي دوستهامون ارزش قايل شديم؟ چقدر دوستهامون رو دوست داريم؟ واقعا چقدر ؟ ... و هزارتا از اين چند بار و چقدرهاي ديگه ...
.............................
.......................
.............
... !!!

12:58:00 PM || شري ||

Friday, October 17, 2003

امروز يک الهه متولد شد - الهه مهر...ليلا جونم مهربونم تولدت مبارک...اون لبخندهای دوست داشتنيت را هيچ وقت فراموش نکن - هميشه شاد باش.

دوشنبه ۲۸ مهر هم تفلد يک دوست دوست داشتنی ديگه هست - مهرشيد گلم از همين الان تولدت رو تبريک ميگم آرزو می کنم به همه آرزوهای قشنگت برسی...

*******

پاييز - دوستی - کار - فکر - خانواده - کارگاه - اراده - دوست - ماه - دعا - دی - تصميم - کمک - رنگ - نگاه - پريسا - روحيه - خط - همکاری - خدا - دوستانه - ميترا - وقت - آخ جون عروسی - خدا کنه بشه - جشن تولد - بهترين دوستا - امروز جمعه هست ولی هوا خيلی خوبه - بذار هر کی هر چی می خواد بگه - شادباش شاد شاد...

اتفاقات اين مدت رو خلاصه نوشتم تا به ميترا زحمت ندم؟؟؟آی ميتی فسقلی به خاطر تایپ و پابليش وبلاگم مرسی:*

ضميمه از طرف ميترا:

۱- خدايا اگر من نخوام فسقلی باشم و ببوسنم بايد کيو ببينم؟ :)) طومار هستش يا وبلاگ؟!!!:))

۲- مهرشيد جونم تفلدت مبارک باشه و هزارتا ماچ

۳- اگر حرفای شری رو داستان کنيد کمی به کارهای سری ما نزديک ميشيد:)

6:36:00 AM || شري ||

Thursday, October 16, 2003

از دوستان گلم ممنون به خاطر همه محبتها و مهربونيهاشون...با اينکه می فهمی روز تولدت يک سال به عمرت اضافه ميشه ولی محبت بقيه کاری می کنه که هر روز روز تولدت باشه ...همتون رو خيلی خيلی دوست دارم


*******


شايد مدتی دير به دير اينجا سر بزنم...آرزو می کنم هميشه شاد باشيد.

10:20:00 AM || شري ||

Saturday, October 11, 2003

ميلاد حضرت مهدی...
ياد روز حافظ...
و تولد خودم مبارک...
شاد شاد شاد باشيد...

11:28:00 PM || شري ||

Friday, October 10, 2003

خوبه که نگرش آدما با گذشت زمان نسبت به بعضی چيزها تغيير می کنه ,البته اين , تا زمانی ارزش داره که به سمت کمال بره نه زوال!

********
اين شعر سهرابو خيلی دوست دارم:

گزار
باز آمدم از چشمه خواب , کوزه تر در دستم.
مرغانی می خواندند . نيلوفر وا می شد. کوزه تر بشکستم,
در بستم
و در ايوان تماشای تو بنشستم.

11:38:00 AM || شري ||

Sunday, October 05, 2003

مجموعه شعر " اشک مهتاب " مهدی سهیلی ، رو به طور اتفاقی بین کتابهای یکی از فروشنده های کتابهای دست دوم دیدم ... به محض دیدنش احساس کردم که این کتاب رو باید ببینم ، برداشتمش صفحه اول کتاب نوشته شده بود :
به تو
که برایم عزیز ترین هستی
زیبا
30/10/58

حس عجیبی بود ، دلم می خواست کتاب رو پیش خودم نگه دارم ...
برام جالب بود که چرا همچین کتابی باید فروخته می شده؟
کتابی که 24 سال پیش به کسی هدیه شده بوده ! ...
چه اتفاقی باید افتاده باشه که این کتاب الان اینجاست ، دست من ... دور از کسی که زمانی عزیز زیبا بوده ؟ ...
بعد از خریدن کتاب با میترا در مورد اتفاقاتی که شاید افتاده باشه کلی حرف زدیم ... ولی هنوز هم وقتی نگاهش می کنم ، برام جالبه .


*******

باز دوباره دلم برای همون بوی آشنای دوست داشتنی تنگ شده !!! ... خیلی .............................. ...


10:00:00 AM || شري ||

Thursday, October 02, 2003

امروز با اینکه خسته ام و زیاد حوصله ندارم ... ولی یکدفعه احساس خوبی بهم دست داد ... یه جور حس امیدواری ... نمی دونم اون چیه ولی می دونم با خوندن چیزی یا شنیدن حرفی شاید این حس رو پیدا کردم ...
از اون حسهایی که آدم زندگی رو قشنگتر می بینه و همش فکر می کنه که همه اونایی رو که دوست داره بهش نزدیک هستند و می خواد قربون صدقه همه بره ...


*******

- این سحر خانومیه ما صداش هم پر از شور و انرژیه ... همیشه خندون باشی عزیزم .

- شادی جونم ، تولدت مبارک ، شاد شاد شاد باشی و به آرزوهات برسی ...





2:38:00 AM || شري ||